خط مشی
هر آنچه ویران است، ویران است
و
هر آنچه آباد است رو به ویرانی دارد…
پیشگفتار
هر کوششی برای آشکار کردن فهمی عمیق، ناگزیر، حقیقتی بس ناب را ذبح میکند.
از همین رو،
این نوشتار،
به اعتبارِ کوشش در بیانِ امرِ بیانناشدنی،
از همان آغاز بیاعتبار است.
آستان
طرحِ پرسش، بر عرضهٔ پاسخ، رجحان دارد.
هر جستوجویی از لحظهای آغاز میشود که درنگ میکنیم و
درمییابیم که چیزی دیگر سر جای خود نیست.
این تشنگی، رانه نخستین است که میلِ پرسش را در انسان برمیانگیزد.
آنچه از معماری میجوییم، احضارِ بودن است؛ نه ترجمه آن به کلام.
راز، راز است،
و راز، ناگفتنی.
آن را باید جست و شنید؛
چرا که شنیدن، بر ساختن مقدم است
و ساختن، تنها ظهورِ آن است.
از همین منظر، در برابر این پرسش که:
یک: معماری چیست؟
*پاسخ: نمیداند
دو: چگونه میتوان به آن نزدیک شد؟
*پاسخ:
خوابی را که دیده است، اینگونه خیال میکند:
شاید بتوان این دریافت را در دو بُن بازشناخت.
جای، پرسشی از گوهرِ مکان است؛
جان، پرسشی از نسبتِ گوهرِ مکان با تجربه یگانه انسان.
جای
هر چیزی گوهری دارد.
گوهر، راستینترین کیفیتِ بودنِ چیزی در نسبت با جهان است.
و حقیقت، ظهورِ آن.
مکان، حاصل اصابتِ انسان با «جای» است.
حقیقتِ معماری، کوششی است برای ظهورِ گوهرِ مکان.
و این در گروِ:
۱. نفوذ به خواست و اراده آنکه پرسشی میزاید و چیزی را میجوید که نیست:
«خانهای میخواهم؛ آن خانه چگونه است؟»
۲. نفوذ به گوهرِ مکان:
به تعبیری،
گریز از صورتِ موجود و میرایِ مکان
و کشفِ سیرتِ وجودی و نامیرای آن.
و این راه،
از احضارِ خاستگاهها،
بازگشت به بنهای نخستینِ مکان،
و مشاهده نیروهای نهان و آشکارِ دستگاهِ طبیعی،
که این فعل را «شنیدنِ زمین» مینامیم،
تجربهای را ممکن میسازد
که در خزینه سرشتمان بازمیشناسیم
و با آن یکی میشویم.
سرانجام،
محکِ پیوسته این راه، رویاروییِ اثر با دوگانه:
«اینجا» ــ کیفیتِ نابِ وجودیِ مکان ــ
و
«اکنون» ــ کیفیتِ نابِ وجودیِ زمان ــ
است.
این سنجه، تذکاری است برای آنچه در اکنون، حی و حاضر است؛
اینها گامهاییاند در پیِ این پرسش که:
چگونه میتوان مکان را
بر نافِ زمین دوخت
و همزمان دست بر آسمان آویخت؟
جان
مکان، راز است.
انسان، راز است.
در زیستجهانِ پیشاصنعتی، هنر، زبانِ پُرانگاشتنِ جهان بود.
هنرور، چون عالم را سرشار از معنا میانگاشت، همان انگاشته را در آمیزش با اکسیرِ خیال، از نو میزایید.
به تعبیری، هنرِ او بهانهای بود برای صورتبندیِ مجددِ همین فهم.
فرقی نمیکند عمارتی بهشتآسا باشد یا پیهسوزی در کنجِ طاقِ کومهای؛
از نظرگاهِ او، آن شیء خودِ جهان بود، در قوارهای کوچکتر؛
هر شی، جانی ست که در جسمی تجلی یافته بود.
پس، مکان نیز مأوای آن جان بود.
از سوی دیگر،
انسان نیز،
نقطه تلاقیِ حافظه زیسته با حافظههای شفاهیِ یک سرزمین است؛
و هر زیستنِ یگانه، خزینهای دیگر از ناگفتههاست.
برخی در اسطوره، آیین، افسانه، حماسه و دیگر روایتهای جمعی زبان مییابند؛
و برخی دیگر در تجربه یگانه انسان.
از این رو،
قصه،
ظهور حافظه و تابِ او در برابرِ رنجِ روزگار است.
گنجی بس کاویدنی که تنها با شنیدن گشوده میشود؛
«شنیدنِ انسان» راهِ نزدیک شدن به گوهرِ جان است.
پرسش:
چگونه میتوان همآواییِ این دو راز را
شنید،
بیرون کشید،
و بر جانِ مکان نشاند؟
پسگفتار
گویی تمامِ تلاشِ هنرور،
برنشاندنِ حقیقتِ مکانِ زنده بر جانِ تجربه یگانه انسانِ زنده است.
و این، جز با شنیدنِ
زمینِ مادر،
آسمانِ پدر،
و انسانِ فرزند؛
آنکه در میانه آن دو ایستاده است، ممکن نیست.
اینها مراتبِ گوش و جان سپردناند؛
و شاید،
تنها راهِ آنکه مکان،
دوباره مأوای انسان شود.
در جهان امروز و مناسبتهاي تب آلود لجام گسيختهاش و در ميان معرکه / همه چيز داني/هاي وارونه انسان معاصر،
اساس رويکردش را بر / نيستها / بنا کرده است و نه / هستها /
نظرگاهش به / پيشه / اينگونه مصور ميشود:
گويي سروکار معمار با سه چيز است؛ / انسان / – / زمين / و رابط اين دو / طرح/
تمام تمرکز بر يافتن اين پرسش ست که:
چگونه ميشود تکليف / چگونه بودن / آدميزاد را گزيد، مادامي که این سه را عميقا نشناخت؟
1- انسان – در ابتدا خود / هنرور / را و بعدتر انسان / کاربر / را با اعجاز و تمام کلافهاي رواني تاب خورده و غشاءهاي پنهانش
2- زمين – به نيابت از آن / مکان /؛ تمثيل کوچک شده جهان بزرگ / عالم / و / خانه / به مثابه زهداني که انسان را در بر ميگيرد.
3- طرح – تصميمي مبتني بر آگاهي، در جهت يک را گزيدن و چند را رد کردن
اينها ميزاني ست / شخصي / براي درک آنچه معماري / نيست /
و موکدا تطهير شده است از هر / ادعا / بر آن که معماري چه چيزهايي / است / .